
وقتی می گویم این دنیا یک جای کارش می لنگد، به حرفم ایمان دارم. چرت نمی گویم که. این جمله ی معترضه هم حاصل تجربیات یک روز و دو روز نیست. زمان برده تا به این نتیجه برسم/برسیم.
نه اینکه فکر کنید بخواهم بنالم و کلی خواهر و مادر دنیا را مورد عنایت قرار دهم ها. نه! اصلا و ابدا نه فحشی در کار است، نه خواهر و مادری و نه چیزی! دنیا خیلی هم خوب است و پر است از حال و حول و عشق و صفا (آره جون عمم) لذتش را ببرید تا می توانید. اما فقط منظورم این است که دنیای ما یک جای کارش می لنگد. باز هم نه به این معنی که کرم دارد و سادیسم دارد و می خواهد من و شما را مورد آزار و اذیت(همه جوره) قرار دهد ها! این هم نه. بنده خدا دارد کارش را می کند خب. با هیچکس هم پدر کشتگی و این جور چیزها ندارد که. ذاتش اینگونه است. درست عکس خواست آدم عمل می کند. حتی عکس آن چیزی که توی مغز مبارکتان می گذرد. حالا می خواهد توی فکر شما خوش بگذرد یا بد. فرقی نمی کند. درست لحظه ای که فکر می کنید همه چیز رله است و ردیف و این حرفها، صاف یک چیز مبارک در می آورد و می کوبد بر فرق سرتان تا یه طرز کاملن غافلگیر کننده ای حالی به حولی شوید و حساب کار دستتان بیاید. (آن چیزی که می کوبد بر فرق سرتان، در واقع چیز خاصی نیست! جمله کنایه است. بدان معنا که اتفاق خاصی برایتان خواهد افتاد). عکس این قضیه هم کاملن صادق است. یعنی وقتی فکر می کنید دیگر دنیا بر سرتان خراب شده و نامزدتان با کس دیگری دمخور است و شکست عشقی خورده اید و مادرت را دنیا و ای دهنت سرویس دنیا و بر پدرت لعنت و این جور حرفها، باز هم اتفاقاتی می افتد که کلی به به و چه چه. باور بفرمایید همینطور است. حکایت عجیبیست حکایت این خانم/ آقای دنیا
می گویید نه، خب بگویید. به درک. به من چه مربوط اصلن. من حرفم را زدم و جریان کار دنیا را تا حدودی برایتان موشکافی کردم. بقیه اش با خودتان. اما باز هم به حرفم ایمان دارم و چرت نمی گویم. حاصل تجربیات یک روز و دو روز نیست که. زمان برده تا به این نتیجه برسم/برسیم بندگان خدا.
فکر کن. فکر کن آقا محمد. فکر کن حاج ممد. آنقدر فکر کن تا جان ات در برود. هی بنشین و فکر کن. راه برو و فکر کن. دراز بکش و فکر کن. قبل خواب. بعد خواب. در جمع که بودی فکر کن. در خلوت که بودی فکر کن. در خلوت که بودی فقط فکر کن!! با دوست و آشنا که بودی - بیرون - باز هم فکر کن. به این و آن فکر کن. به کارهایی که باید می کردی و نکردی. به گه هایی که نباید می خوردی و خوردی. به این دو سالی که در آن دانشگاه کذایی به فنا داده ای فکر کن. (اصلن معلوم هست چه غلطی کرده ای در این دو سال و اندی؟! عمرن اگر معلوم باشد)
الآن هم که فصل امتحانات است و وقت خوبی برای فکر کردن. هی کتاب های کت و کلفت و جزوه های تکثیر شده را بگذار جلوی رویت، اما نخوان. فکر کن. هی چکنویس بگذار و به جای نوشتن فرمول و حل مسئله های خوشگل، اراجیف توی مغزت را بریز روی کاغذ. هی جوهر خودکار حرام کن و کاغذ. فکر کن. به آن دختر زیبا فکر کن. به آن یکی هم فکر کنی هم بد نیست. به آن پسر و آن یکی پسر هم فکر کن. اتفاقات سه و چهار سال پیش را بکش جلو فکر کن. آخر این فکر کردن ها مؤثر است! آنهایی که درس می خوانند و مثل آدم زندگی می کنند خرند (بلانسبت تو!). نمی فهمند که. فقط تو می فهمی !! باریکلا پسر خوب!
به زندگی ات فکر کن. به آینده. به تعداد واحدهای پاس شده ات. به هم دوره ای هایت در محل تحصیل فکر کن. به تعداد واحدهای پاس شده ی آنها هم فکر کن. یادت نرودها ! اگر فکر نکنی، احمقی، خری، گوسفندی! فکر کن. خیلی هم.
فکر کن حاج ممد. آنقدر فکر کن تا جان ات در برود. ببینیم آخر به کجا خواهی رسید با این فکر کردن ها. ببینیم به کجا می خواهی برسی که دیگران نرسیده اند ! شاید هم ناکجا !
پی نوشت: بعد برو بلست بزن که: مردها گاهی خفه خون می گیرند و دم بر نمی آورند. وقتی مردی را می شناسند که به خون اش خفه نمی شود و اتفاقن مدام دم بر می آورد، چه فایده؟!! همچین مردی را می شناسند دیگر. وقتی هم که می شناسند، یعنی هست. پس زر زیادی نزن و بنشین مثل بچه ی آدم فکر کن تا ببینیم کجای این عالم را می خواهی فتح کنی با این تفکرات زیبا پسرک خر !!

اینجانب از هرگونه اظهار نظر کارشناسی در مورد مسائل مربوط به فوتبال معذورم. چرا که نه فوتبال بین حرفه ای هستم و نه بازیکن پروفشنال! به جرئت هم می توانم بگویم که در طول این بیست و اندی سالی که از عمر این حقیر می گذرد هیچ وقت از فوتبال بازی لذت نبرده ام و هر وقت در تیمی حاضر شوم، رسمن آن تیم را - به طرز فجیعی - به فلاکت و سیه روزی می کشانم!! لذا فقط می خواهم بنویسم که امشب نشستیم با پسرک مذکور در این پست بازی هلند و فرانسه را دیدیم و لذت دنیا و آخرت را بردیم. صفایی کردیم جان شما !
از اینجا مراتب تشکر خود را از هلند جان اعلام می دارم و فریاد بر می آورم که: احسنت بر هلند. درود بر هلند. دمت گرم هلند جان. انشاالله به حق پنج تن خیر ببینی و قهرمانی ببینی و خیلی چیزهای دیگر ببینی. ما که دوست داریم تو قهرمان شوی هلند جان. چشم کسانی که نمی خواهند تو را در کسوت قهرمانی ببینند کور شود. تو لیاقت قهرمانی را داری به اباالفضل.
گمانم سه سال پیش بود. شاید هم چهار سال. کلن از سه، چهار سال به قبل بود. روزگاری که من به قول بعضیها (بخوانید آدم بزرگهای فامیل) بچهی خوبی بودم و سر به راه بودم و هزار جور کوفت و مرض دیگر. آن وقتها درست زمانی بود که سوم دبیرستان یا دوم بودم و خیلی کارها را نکردم. خوشحال هم هستم از این بابت! خیلی کارها را نمیکردم، لذا پسر خوبی بودم به حساب. مدرسه را نمیپیچاندم، مشقهایم را تمام و کمال مینوشتم، با ادب بودم و احترام معلمها را حفظ میکردم، به موهایم ژل نمیزدم و شلوار پارچهای میپوشیدم و چت نمیکردم و تو کوچه فوتبال بازی نمی کردم و با دوستانم بیرون نمی رفتم (اصلن دوستی نداشتم که بخواهم بیرون بروم. ایزوله بودم کلن) و دختربازی نمی کردم و در کل کارهای خوب را میکردم و کارهای بد را نمیکردم!
دقیقن در همان دوران هم بودند در اطراف من (بخوانید فامیلهای من) کسانی که به قول بعضیها (بخوانید آدم بزرگهای فامیل) بچههای بدی به شمار میرفتند. چون درس نمیخواندند و شیطنت میکردند و در کوچه با دوستهایشان فوتبال بازی میترکاندند و چت میکردند و موهایشان را ژل میزدند و شلوار لی میپوشیدند و خیلی کارهای بد بد دیگر میکردند!
بالاخره هرچه بود با تعاریف خوب و بد اطرافیان (بخوانید آدم بزرگهای فامیل) گذشت. رسیدیم به پیشدانشگاهی. من رفتم آموزشگاه و درس خواندم مثل اسب. مثل هرچی که شما بگوئید. مثل سگ. نشستم روی صندلی و فقط درس خواندم. ماتحتم به در آمد بس که نشستم و درس خواندم! (بخندید. راحت باشید!) شب و روز هم نداشتم. فقط میخواندم. خودم را جر واجر کرده بودم با درس و تست و نکته و کوفت و زهر مار. اما همان زمان هم بودند در اطراف من (بخوانید فامیلهای من) کسانی که همچنان بازی میکردند و شو می دیدند و فیلم (...) می دیدند و خیلی کارهای دیگر میکردند و تست نمی زدند و درس نمی خواندند و این حرفها. اطرافیان (بخوانید آدم بزرگهای فامیل) هم مدام برای من نذر و نیاز میکردند که کنکور را بترکانم و قربان صدقه میرفتند و مویز و کندر به خوردم میدادند و این حرفها.
تیرماه شد. وقت کنکور. ما هم رفتیم کنکور دادیم. آنها هم همین کار را کردند. من استرس داشتم. آنها نداشتند. من داشتم به فنا میرفتم و آنها به ریش کنکور و کنکوریان میخندیدند.
شهریورماه شد. خبر نتایج کنکور آمد. من مشغول بازی و شیطنت بودم با همانها که خیلی کارهای میکردند و نمیکردند! زنگ زدند. گفتند قبول شدی آقا مهندس. چی؟ مهندس مکانیک. تهران جنوب. به به و چه چه ! زیاد خوشحالی نکردم برای بخاطر همان اطرافیان. خوشحالی نکردم که مثلن مراعات حال آنها را کرده باشم، آخر من پسر خوبی بودم. به بازی ادامه دادیم.
دو هفته بعد شد! رفتیم ثبت نام با یکی از همان اطرافیان. من کارهای ثبت نام را میکردم و او مثلن دپ زده بود. مراعاتش را هم میکردم بهوالله. اما ... . باز هم گذشت. سه ماه بعد هم خبر رسید که فلانی قبول شده. کاردانی نقشهکشی. گرگان. این بار کسی به آن شکل نگفت به به و چه چه! من اما خیلی به به و چه چه کردم و تبریک گفتم بهاش.
او هم ثبت نام کرد مثل من. با این تفاوت که خانه مجردی گرفت و چه کارها که نکرد در خانهاش. سه ماه با ۲ دختر تهرانی همخانه شد و چه شیطنتها که نکرد و چه (...)ها که نکرد و چه مراسمها که نگرفت و خلاصه. تازه این یک نمونه از صدها ارتباطش است. من اما همچنان پسر خوبی بودم در نگاه اطرافیان (بخوانید آدم بزرگهای فامیل). چون خانه مجردی نداشتم و شهرستان نبودم و خانهی بابا بودم و خیلی کارهای بد بد نمیکردم!
.
این اراجیف را نوشتم که برسم به اینجا:
گذشت. شد الان. او دیگر خلافش سنگین شده و به خانمهای همکلاسی و همرشتهای اش قانع نیست. هر از گاهی یواشکی میآید تهران و (...). من اما هنوز با یکی از دافیهای دانشگاهمان حرف هم نزدهام حتی. فقط به این دلیل که دوست ندارم باهاشان حرف بزنم و نه هیچ دلیل دیگر. به این دلیل که آن کسی که باید باشد، نیست. به قول حسین نوروزی: قحطی نیست اگر که تنهائیم. میجوئیم و نیستی.
خلاصه. الان او برای خودش برو بیایی پیدا کرده. البته فقط برای خودش ! در یک شرکت فلان مشغول به کار شده و نقشه میکشد و فلان کار را میکند و بهمان کار. تازگی ها من را به چیزش هم حساب نمیکند! مشغول خواندن است برای کارشناسی. اما من چی؟ شدهام پیر پسر آن تهران جنوب لعنتی! ترم ۶ هم دارد تمام میشود و من اگر خدا قبول کند معادل دو ترم واحد پاس کردهام. اطرافیان (بخوانید آدم بزرگهای فامیل) الان او را پسر خوبهی داستان میدانند و من شدهام ... .
خیالی هم نیست. انشاالله به حق پنج تن همیشه موفق باشد و بقیه را خوشحال کند. تا باشد از این خوشحالیها ! نمیشود دعا کنم که خدا رو سیاهش کند و به زمین گرم بخورد و رازش فاش شود و این حرفها. درست هم نیست. هیچ وقت هم این کار را نکرده و نمیکنم. اما میسوزم. به پیغمبر میسوزم. کیست که بتواند حرفهای من را بفهمد و این بغض لعنتی را بخواباند سر جایش؟! ها؟! هل من ناصر ینصرنی؟!
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
پینوشت ۱: اطراف من بخت برگشته کم نیستند از این آدمها. زیادند. از قوم و خویش گرفته تا دوست.
پینوشت ۲: این ۲۱ لعنتی هم دارد تمام میشود کم کم. فردا آخرین مهلتش برای چزاندن من است. برود گم شود که رسمن ما را نمود ! پیرمان کرد به اندازهی چند سال. نحس بود. بد بود. خستهام کرد فقط.