کم کم دارد می شود آرزو، می ماند بر دلم؛ می شود بغض، می نشیند پشت خرخره ام، آخرش هم تمام می شوم. می میرم!
انا لله و انا ...
پی نوشت: تا به حال به "دست" قسم خورده ای؟ دست ها چه ها که نمی کنند
« اويي كه تكه اي از بهشت را روي زمين آفريد، عيانش نساخت. سرّش كرد در گنجه اي، پشت دري، پستويي، جسمي، چه مي دانم – تو بگو – حوايي ! » (+)
پینوشت: به سلامتی ِ فصل ِ سرد، به سلامتی ِ سوز و سرما، به سلامتی ِ سالگرد پاییز و زمستانی که گذشت بر ما !
اگر روزگاری با شک و تردید گوشهی این ویلاگ نوشتم: « روزگار همینجور نمیماند. کمااینکه برای خیلیها نماند و چرخید و عوض شد و من شدم این! »، امروز و امشب ایمان آوردهام به حرف ِ خودم در روزهای دور.
ایمان بیاور اخوی. ایمان بیاور به اینکه روزگار همینجور نمیماند.
پینوشت ۱: شکرت خدا. کارت را خوب بلدی. شکرت
پینوشت ۲: عنوان ِ وبلاگ مربوط به روزهای نیامده است. روزهایی که خواهم شد: آن!

کلیپ ِ «سراومد زمستون» را میبینم برای بار ِ اِنام. رئیسجمهور ِ منتخبت ِ مردم، میرحسینموسوی با جدیت ِ تمام انگشت ِ سبابهاش را تکان میدهد و میگوید:
«دولت ِ بعدی، دولت ِ عقلانیت، دولت ِ استفاده از کارشناسان، دولت ِ استفاده از نهادهایی خواهد بود که این ملت با پایمردی خودشون اونها رو پایهگذاری کردن. نه اینکه یه دولت ِ رمــّـالی و کفبینی باشه»
یادش بخیر که چقدر امیدوار بودیم به آیندهی این کشور و چه حیف!
چهار سال ِ دیگر تمدید شد! با این تفاسیر، یک پیشنهادی دارم. آنهایی که توانایی ِ خارج شدن از کشور را دارند، بسمالله. بروند. جایش هم مهم نیست. هرجا که شد، شد. فقط اینجا نباشد. بگذارید بروید جایی غیر از اینجا. بعد در دیار ِ غربت بنشینید روی کاناپه و شاهد ویران شدن کشور ِ عزیزتان باشید! با صراحت تأکید میکنم: ویران شدن ِ کشور ِ عزیزتان!
آنهایی هم که به هر دلیل (اعم از خدمت ِ مقدس!) توانایی خارج شدن را ندارند، عیبی ندارد! باشند در همین آب و خاک و از نزدیک شاهد ِ ویرانی ِ کشور ِ عزیزشان باشند! دور ِ هم هستیم و از نزدیک میبینیم. پخش زنده و مستقیم! گاهی نزدیک بودن بهتر هم هست. سوزش ِ بیشتری دارد ...


چشمها هیچگاه دروغ نمیگویند. چشمهای آدمها دروغ نمیگویند. چهرهها را مقایسه کنید. چشمها را تماشا کنید! در کدام چهره کینه میبیینید؟ غضب میبینید؟ خشونت و سیاهنمایی را در کدام چهره میبینید؟ظلم را درکدام چهره میبینید؟ دروغ را در کدامیک؟ بنده سکوت میکنم و بغضم را میخورم از این همه جهل!
از اسلام و دین دم میزنند و ناموس ِ مردم را در تلویزیون به سخره میگیرند. سنگ ِ "مردم" را به سینه میزنند و حرمت ِ مردم را نگاه نمیدارند. چه به سر ِ این مملکت آمد؟! چه بگوید آدمی؟ از کجا بگوید؟ نمیفهمم. شخصیت ِ این آدم را نمیفهمم. طرفداران ِ این آدم را نمیفهمم. جمع شدهاند مقابل دفتر ِ صدا و سیما، شعار ِ "الله اکبر" سر دادهاند. ای وای ِ بر ما که هموطنانی اینچنین داریم!
بگذارید تحریمیها، تحریم کنند. بسیجیها را به حال ِ خود بگذارید. اجازه دهید سنگ ِ این آدم ِ عبوس را به سینه بزنند. به درک. مگر نه اینکه از گذشتههای دور گفتهاند: خلایق را هرآنچه لایق.
پینوشت: این نوشتهها اسمش نه تحلیل است، نه حرف ِ سیاسی، نه هیچی. این یک نوشتهی کاملن احساسیست. اینها فقط اراجیفیست از سر ِ بغض. بغض از جهل ِ مردم و زئیس ِ مردم. همین.
مثلن وقتی توی اتوبان صدر طرف با پرادوی سفیدش میآید کنارم و بوق میزند چند بار که نگاهش کنم، و به محض ِ نگاه کردن دو انگشتش را - با خندهای بر لب - به نشانهی پیروزی میآورد بالا، اولین چیزی که توجهم را جلب میکند دستبند ِ سبزیست که بسته به دستش. دومین چیز لبخندیست که میزند از روی همدلی و مهربانی که مثلن یعنی: تنها نیستی و ما هم هستیم و همه با هم همدلیم و همصدا. یک جورایی "چشمک" مثلن.
من هم اول کاری که میکنم این است که شیشه را میکشم پائین، دو انگشتم را به نشانهی همان همدلی و پیروزی برایش بالا میبرم. لبخندی میزنم، توأم با چشمک، که مثلن یعنی: دم ِ همهتان گرم بچهها. (این را توی دلم فریاد میزنم: دمتان گرم بچهها) لااقل در این بیست روز، کمتر احساس ِ تنهایی میکنیم توی این شهر. از کنار ِ هم که میگذریم، لبخند میزنیم. اتفاقی که در این شهر کمتر میافتد: لبخند به غریبه!
گفته بودم که شهر کمی مهربانتر شده. آدمهای سبزپوش و سبزبند (!) را لبخند به لب میبینی. و این نوید ِ پیروزی را میدهد. اگر هم پیروزیای در کار نبود، - هرچند آرزو میکنیم که پیروزی از آن ِ ما باشد - خیالی نیست. در عوض یاد گرفتیم که میشود حتی توی اتوبان هم لبخند زد، نه از برای ِ مخزنی، که از برای همدلی.
پینوشت: همین دیشب چیزی بلندبالا نوشتم در ستایش ِ ونک! در ستایش ِ صندلیهای قرمز و دیوارهای سفید. در ستایش ِ خیابان ِ ونک. حیف که یکهو هنگ کرد و بسته شد و همهاش پرید. شاید باز نوشتم. شبی دیگر، بعد از عبور از عصری دیگر!

۹۰ را بر ۳۰ تقسیم کنید، میشود ۳. حال اگر ۸۶ را بر ۳ تقسیم کنید، به طور تقریبی میتوان گفت که پاسخ همان عدد ۳ است.
احمدینژاد در صحبتهای انتخاباتیاش (درست مثل ِ صحبتهای همیشگیاش!) بالغ بر ۸۶ بار از ترکیب "ملت ایران" استفاده کرد. آن هم فقط در عرض نیم ساعت. یعنی بطور میانگین چیزی حدود ِ ۳ بار در دقیقه این ترکیب را به کار برد: ملت ایران!
تکرار ِ مدام ِ این دو کلمه، هیچ معتایی جز عوامفریبی نمیدهد. اینکه مدام از ملت مایه بگذاری و عزیز بداری در ظاهر، هنر نیست آقای رئیسجمهور!
عکس: حسین فاطمی
اوووف! عجب عصر ِ دلگیری!

این شبها. آن شبها. باز دوباره این شبها. شبهای از این به بعد. شبهای از آن به قبل شبهای از این به قبل. شبهای از آن به بعد. شبهای جایگزین. شبهای جایگزینی! شب های جایگزینی ِ کسی جای من و امثال ِ من. شبهای من. شبهای شما دو/چند نفر. شبهای کبریت به دستان ِ عالم. شبهای زیبا. شبهای جذاب. شبهای تپش، شبهای تپش ِ قلب. شبهای صدتاییهاش! شبهای لبخند بر لبها. شبهای تلخی فراوان. شبهای غمگینتر از همیشه. شبهای شور. شبهای شوق. شبهای شور و شوق ِ تازگی. شبهای دوستیهای نو. شبهای ماندگی. شبهای درماندگی. شبهای تلخ. شبهای تاریک. شبهای روشن. شبهای روشنی. شبهای برق ِ چشمان. شبهای خرابیهای ما. شبهای خرابی. شبهای خرابی. شبهای این صدا. شبهای موسیقی ِ من، صدای من. موسیقی ِ مخصوص ِ من. شبهای بداهه. شبهای حیرانی. شبهای اندوه. شبهای کشت و کشتار. شبهای گذشتن. شبهای گذاشتن. شبهای اسماعیلکشان
بمیر پسر. بکش و بمیر. باید که بمیری. باید که اسماعیلهایت را سر ببری و بگذری، عبور کنی. از همه چیز و همه کس. باید که بمیری. باید که شاهد باشی. باید که شاهد ِ به فنا رفتنهایت باشی در اناقی. باید که باور کنی. باید که بپذیری برای چه آمدهای. باید که بپذیری تاریخ ِ مصرفت گذشته و حنایت بیرنگ شده در نظرشان. باید که بپذیری همیشه بیمهری دیدهای. باید که به فنا روی. روی صندلیای. روی زمینی. گوشهای. باید که بمیری. بمیری تا از پس ِ سالها، شاید زندگانیای نصیبت شد. شاید ساخته شدی.
پینوشت: نقطه، آخر ِ خط و چه حیف.
نقطه، آخر ِ خط و دال دال.
هرچه نگاه کردم و زل زدم، نتوانستم ببینمش. خاموش بود. غصهدارتر از هر شب شدم. همین یک دلخوشی ِ ساده را هم دریغ میکنید از ما بیانصافها؟
مرتبط: رفته بودیم ولگردی، از زل زدن بهش لذت میبرم
پینوشت: این روزها دست و دلم حتی به چسناله هم نمیرود! ببین دیگر کار به کجا رسیده که حتی چرت و پرت هم نمینویسم اینجا!