آرام بود و دنج. آدمهايي که مي آمدند يکدست بودند نه مثل همه جا هفت رنگ. جايي نبود که دختر و پسر با رنگ هاي مختلف در فاصله ي نيم متري هم بنشينند و براي هم ببافند. براي عصرهايمان خيلي خوب بود جايي براي نشستن و خواندن و گپ زدن؛ دور از مردم، دور از دغدغه هاي روزمره و دور از همه چيز.
کم کم داشت عادت مي شد. کافه نشيني هاي عصرانه. دم دماي غروب. اما افسوس که زياد به طول نينجاميد. بسته شد. يعني بستندش (!). خيلي آرام و بي سر و صدا آن هم به دلايل واهي. شايد به خاطر اينکه ميشد در آنجا انديشيد. شايد ميشد مثل همه نبود و هزاران شايد ديگر. امروز روز آخرش است. پاياني که ديگر نميشود برايش آغازي تصور کرد. نه آنجا و نه در هيچ جاي ديگر.
ديروز عصر که رفته بوديم خبرش را شنيديم. خبر بدي بود اما چه مي شود کرد که بايد خبرها را شنيد؛
مي خواهد خوب باشد يا بد. ديروز روز وداع با تيتر بود.کافه تیتر بسته شد و به دنبالش کافه نشيني هاي عصرانه مان هم تعطيل. بايد بگرديم تا جاي ديگري را پيدا کنيم. (البته اگر پيدا بشود، که در آنصورت باز هم تيتر نمي شود.)